573

خاصیت زیارت این جوریه که وقتی نرفتی دلتنگ حرمی، وقتی می ری و برمی گردی دل تنگ تر می شی! یه ماه نشده از زیارت امام رئوف برگشتیم و دم عید مبعث دوباره دلم پرکشیده بود برای حرمشون و اون همه حال خوشی که تو فضاش موج می زنه و کافیه یه نفس عمیق بکشی تا بهترین احوال دنیا برن توی وجودت! برای دم غروب تو صحن آزادی، همون موقعی که صدای نقاره ها میاد و دلت زیر و رو می شه و زیر لب با امامت دردلات رو زمزمه می کنی و اشک می ریزی و ... اصلا حالی بهتر از این هست؟؟؟

دلم هوایی شده بود و به شازده گفته بودم زیارت می خوام. این شد که راهی حرم حضرت عبدالعظیم شدیم. از آخرین باری که زیارتشون رفته بودیم بیشتر از ده سال می گذشت و همه اش به خودم غر زدم که ساکن تهرانیم و کمتر از یک ساعت با حرم فاصله داریم واون وقت چرا این همه ساله نیومدیم زیارت؟!  نزدیک غروب بود که رسیدیم. یه زیارت دل چسب و نماز جماعت و هم صحبتی با پیرزن افغان نورانی و ساده ای که تو صف نماز کنارم نشسته بود و با وجود بیماری و فقری که از ظاهرش پیدا بود، آرامش از خودش ساطع می کرد! روزه بود و برای افطار فقط یه تکه نان همراه داشت که بخشیش با سخاوت تقدیم خانوم کوچولو شد! همه ی اینا یعنی حال خوش و سبک شدن ، یه جور عیدی خوبی که می شد تو این روز مبارک گرفت! الهی شکرت...



منبع این نوشته : منبع
زیارت

573

خاصیت زیارت این جوریه که وقتی نرفتی دلتنگ حرمی، وقتی می ری و برمی گردی دل تنگ تر می شی! یه ماه نشده از زیارت امام رئوف برگشتیم و دم عید مبعث دوباره دلم پرکشیده بود برای حرمشون و اون همه حال خوشی که تو فضاش موج می زنه و کافیه یه نفس عمیق بکشی تا بهترین احوال دنیا برن توی وجودت! برای دم غروب تو صحن آزادی، همون موقعی که صدای نقاره ها میاد و دلت زیر و رو می شه و زیر لب با امامت دردلات رو زمزمه می کنی و اشک می ریزی و ... اصلا حالی بهتر از این هست؟؟؟

دلم هوایی شده بود و به شازده گفته بودم زیارت می خوام. این شد که راهی حرم حضرت عبدالعظیم شدیم. از آخرین باری که زیارتشون رفته بودیم بیشتر از ده سال می گذشت و همه اش به خودم غر زدم که ساکن تهرانیم و کمتر از یک ساعت با حرم فاصله داریم واون وقت چرا این همه ساله نیومدیم زیارت؟!  نزدیک غروب بود که رسیدیم. یه زیارت دل چسب و نماز جماعت و هم صحبتی با پیرزن افغان نورانی و ساده ای که تو صف نماز کنارم نشسته بود و با وجود بیماری و فقری که از ظاهرش پیدا بود، آرامش از خودش ساطع می کرد! روزه بود و برای افطار فقط یه تکه نان همراه داشت که بخشیش با سخاوت تقدیم خانوم کوچولو شد! همه ی اینا یعنی حال خوش و سبک شدن ، یه جور عیدی خوبی که می شد تو این روز مبارک گرفت! الهی شکرت...



منبع این نوشته : منبع
زیارت

583

تجربه ی سال های زندگی بهم یاد داده، احساسات خاص زنونه برای آقایون قابل درک نیست. هر چی توضیح بدی، تفسیر کنی، اصلا دست بیاندازی دهنت رو جر بدی، نمی تونی اون ها رو به یه مرد بفهمونی! اما عکسش به نظر من وجود نداره، یعنی این که یه خانم نتونه حس و حال مردش رو متوجه بشه. حالا شاید تمام و کمال درکش نکنه اما می تونه بفهمه دلیل غصه یا خوشی یه مرد از چیه.

امشب که شازده گفت تو حال من رو نمی فهمی و من گفتم اتفاقا کاملا می فهمم، گیر داد که بگو من الان چه حسی دارم! منم خیلی آروم و شمرده براش گفتم چه چیزهایی تو فکرشه و دلیل ناراحتی های اخیرش چیه. بعد دیدم با چشمای گرد شده از تعجب داره بهم نگاه می کنه و می گه :«واقعا این ها رو می فهمی؟! اصلا فکر نمی کردم بتونی حال منو درک کنی!!!»

بعد این مکالمه ی شگفت انگیز از نظر شازده و تا حدی برخورنده از نظر من، احساس می کنم هر دومون آروم تر شدیم. این که تونستم به شازده بفهمونم حال و هواش رو درک می کنم احتمالا می تونه قدم مثبتی باشه برای به دست آوردن آرامشی که مدتیه دچار طوفان شده، یعنی امیدوارم که باشه. 

دوست دارم یه شب هم شازده بشینه جلوم ، تو چشمام نگاه کنه و  بهم بگه من درکت می کنم. بعد هم حس و حالم و چیزایی که ناراحتم می کنه رو  دونه دونه برام بگه و منم با تعجب و خوشحالی بگم واقعا این ها رو می فهمی؟! اما خب می دونم که این فقط در حد یک رؤیا باقی خواهد ماند!!!



منبع این نوشته : منبع
شازده

571

 سی و چهار ساله شدم. 

تولدهای بعد از سی سالگی به نظرم یه جورایی به هم شبیهن. نه شور و هیجان تولدهای سال های قبلش رو دارن و نه بی تفاوتی. با این حال دوست داشتنین، یاد آور این که سال به سال کامل تر می شی ، عاقل تر و عمیق تر. 

بعد از سی سالگی رو دوست دارم. اون جنگیدن و جدال سال های بیست سالگی رو نداره، موقعی که می خواستم همه چیزو به نفع خودم تغییر بدم، می خواستم بهترین ها رو داشته باشم. بعد سی سالگی انگار با خودم به صلح رسیدم، یه جور آرامش درونی، به درک پذیرش خیلی از چیزایی که قابل عوض شدن نیستن و یه جور بلوغ دوباره و شکوفایی زنانگی های پنهان...


برای خودم کیک رد ولوت (مخمل قرمزی) درست کردم. خانوم کوچولو کلی ذوق کرده و خواسته این کیک مال اون باشه! چای دم کردم که دور هم کیک تولد و چای بخوریم برای عصرونه. به همین سادگی به همین خوشمزگی!




منبع این نوشته : منبع
سالگی

571

 سی و چهار ساله شدم. 

تولدهای بعد از سی سالگی به نظرم یه جورایی به هم شبیهن. نه شور و هیجان تولدهای سال های قبلش رو دارن و نه بی تفاوتی. با این حال دوست داشتنین، یاد آور این که سال به سال کامل تر می شی ، عاقل تر و عمیق تر. 

بعد از سی سالگی رو دوست دارم. اون جنگیدن و جدال سال های بیست سالگی رو نداره، موقعی که می خواستم همه چیزو به نفع خودم تغییر بدم، می خواستم بهترین ها رو داشته باشم. بعد سی سالگی انگار با خودم به صلح رسیدم، یه جور آرامش درونی، به درک پذیرش خیلی از چیزایی که قابل عوض شدن نیستن و یه جور بلوغ دوباره و شکوفایی زنانگی های پنهان...


برای خودم کیک رد ولوت (مخمل قرمزی) درست کردم. خانوم کوچولو کلی ذوق کرده و خواسته این کیک مال اون باشه! چای دم کردم که دور هم کیک تولد و چای بخوریم برای عصرونه. به همین سادگی به همین خوشمزگی!




منبع این نوشته : منبع
سالگی

581

ماه مبارک از نیمه گذشت، این قدر تند و سریع که نفهمیدم چی به چی شد! کار و فعالیت بنده هم تو این ماه مثل خیلی خانومای دیگه زیاد شده و نسبت به ماه های دیگه مدت بیشتری رو در آشپزخونه می گذرونم و این یه تناقض عجیبه بین روزه دار بودن و نیاز به تدارک خوراکی های بسیار! اصلا ما چرا ماه رمضان یه کم تمرین ریاضت کشیدن نمی کنیم که این قدر زحمت خانومای خونه زیاد نشه؟!  البته که من خودم موافق این مساله ام اما بقیه ی اعضای خانواده موافق نیستن!!!

این موقع که می شه و ماه از نیمه می گذره، یه جور هول میافته تو دلم که اون قدر وقتی رو که صرف آشپزی و بذار و بردار و دیدن فیلم و سریال کردم، برای قرآن و دعا نذاشم و فرصت ها داره از دست می ره. حالا هر چند به خودم دلداری می دم که خدمت به خانواده و همسر روزه دار هم نوعی عبادته و صوابش کم نیست، اما این ماه باید فرصتی باشه تا اون قدر حالمون رو خوب کنیم که واسه ی باقی سال ذخیره داشته باشیم. تو روز میلاد کریم اهل بیت دخیل مولود این روز شدم تا با لطف و کرم بی مثالشون وجودهای خالی ما رو پر کنن از حال عالی، احسن الحال، پر از نور و رحمت و مهربونی...

محتاج دعای خیرتون هستم رفقای نازنینم!



منبع این نوشته : منبع

574

از  بعد عروسی برادر جان، برای خانوم کوچولو سؤال مطرح شده بود که من لباس عروس دارم یا نه! بعد که فهمید دارم، کلی خوشحال شد و خواست که نشونش بدم. منم چون خیلی دم دست نبود، گفتم بعدا بهت نشون می دم و انداختم پشت گوش. 

داشتم کتاب می خوندم که خانوم کوچولو از بازی کردن فارغ شد، اومد بالا سرم و اصرار به اصرار که به خدا (همون تو رو خدای خودمون!) لباس عروست رو بیار من ببینم! هر چی هم خواستم از زیرش در برم نشد. کتاب رو گذاشتم کنار و رفتم سر کمد لباس ها، لباس عروس رو از تهش بیرون آوردم، بازش کردم و گرفتم جلوی خودم تا دخترم ببینه. چشماش از هیجان برق می زد، بالا و پایین می پرید و پشت هم می گفت چه قدر خوشگله! بعدم خواست که تورم رو بیاندازم روی سرم، وقتی انداختم هیجانش بیشتر هم شد! دست زد و لی لی کرد و چند بار گفت: مامان چه قدر خوشگل شدی!!!

دنیای شیرین دختر بچه ها!


منبع این نوشته : منبع
لباس ,لباس عروس ,خانوم کوچولو

574

از  بعد عروسی برادر جان، برای خانوم کوچولو سؤال مطرح شده بود که من لباس عروس دارم یا نه! بعد که فهمید دارم، کلی خوشحال شد و خواست که نشونش بدم. منم چون خیلی دم دست نبود، گفتم بعدا بهت نشون می دم و انداختم پشت گوش. 

داشتم کتاب می خوندم که خانوم کوچولو از بازی کردن فارغ شد، اومد بالا سرم و اصرار به اصرار که به خدا (همون تو رو خدای خودمون!) لباس عروست رو بیار من ببینم! هر چی هم خواستم از زیرش در برم نشد. کتاب رو گذاشتم کنار و رفتم سر کمد لباس ها، لباس عروس رو از تهش بیرون آوردم، بازش کردم و گرفتم جلوی خودم تا دخترم ببینه. چشماش از هیجان برق می زد، بالا و پایین می پرید و پشت هم می گفت چه قدر خوشگله! بعدم خواست که تورم رو بیاندازم روی سرم، وقتی انداختم هیجانش بیشتر هم شد! دست زد و لی لی کرد و چند بار گفت: مامان چه قدر خوشگل شدی!!!

دنیای شیرین دختر بچه ها!


منبع این نوشته : منبع
لباس ,لباس عروس ,خانوم کوچولو

575

چند سال پیش روز تاسوعا رفته بودم یه حسینیه ی کوچیک تو محله ی پدری، اون روز بارون شدیدی می بارید و دلم یه روضه ی حسابی می خواست، که بین همه روضه ها روضه ی حضرت اباالفضل رو یه جور دیگه دوست دارم...

سخنران اون جا آدم عارفی بود و صحبت هاش بسیار دل نشین. مهم ترین چیزی که از صحبت های اون روزشون یادم مونده و هر وقت صحبت ارادت و ادب حضرت عباس می شه تو ذهنم میاد، اینه که گفتن وقتی قابیل هابیل رو به قتل رسوند در مساله برادری تو عالم یه شکاف بزرگ پیدا شد و این شکاف بود تا زمانی که حضرت اباالفضل جانشون رو فدای برادرشون کردن. بعد از اون این شکاف از بین رفت...


 امروز، روز ولادت آقای بزرگواری که شکاف برادری رو تو عالم درز گرفتن، اون آقای بزرگواری که باب الحوائجه و غیر مسلمون ها هم از پیششون دست خالی بر نمی گردن، یه ذکر بی نظیر داره. ذکری که می تونه حالمون رو خوب کنه و غم و غصه ها رو از روی دلمون بر داره:


«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین»


عیدتون مبارک رفقای نازنین!

 تو این روزای قشنگ خدا هم دیگه رو از دعای خیرمون محروم نکنیم.



منبع این نوشته : منبع
شکاف ,صحبت ,حضرت ,روضه ,آقای بزرگواری ,حضرت اباالفضل

575

چند سال پیش روز تاسوعا رفته بودم یه حسینیه ی کوچیک تو محله ی پدری، اون روز بارون شدیدی می بارید و دلم یه روضه ی حسابی می خواست، که بین همه روضه ها روضه ی حضرت اباالفضل رو یه جور دیگه دوست دارم...

سخنران اون جا آدم عارفی بود و صحبت هاش بسیار دل نشین. مهم ترین چیزی که از صحبت های اون روزشون یادم مونده و هر وقت صحبت ارادت و ادب حضرت عباس می شه تو ذهنم میاد، اینه که گفتن وقتی قابیل هابیل رو به قتل رسوند در مساله برادری تو عالم یه شکاف بزرگ پیدا شد و این شکاف بود تا زمانی که حضرت اباالفضل جانشون رو فدای برادرشون کردن. بعد از اون این شکاف از بین رفت...


 امروز، روز ولادت آقای بزرگواری که شکاف برادری رو تو عالم درز گرفتن، اون آقای بزرگواری که باب الحوائجه و غیر مسلمون ها هم از پیششون دست خالی بر نمی گردن، یه ذکر بی نظیر داره. ذکری که می تونه حالمون رو خوب کنه و غم و غصه ها رو از روی دلمون بر داره:


«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین»


عیدتون مبارک رفقای نازنین!

 تو این روزای قشنگ خدا هم دیگه رو از دعای خیرمون محروم نکنیم.



منبع این نوشته : منبع
شکاف ,صحبت ,حضرت ,روضه ,آقای بزرگواری ,حضرت اباالفضل

578

در این چند روز باقی مانده تا ماه مبارک، جهت پاره ای از آمادگی های مربوط به این ماه، دوز کدبانو گری در بنده به شدت بالا رفته و افتادم روی دور تند! خونه رو تمیز کردم، سیر داغ و پیاز داغ درست کردم، حبوبات پختم، نعنا خشک کردم... و در آخر هم تمرین پخت نان کردم! سر و سامون گرفتن کارها  بوهای جور و واجوری که تو خونه می پیچه،علی رغم خستگی فراوان  ناشی از حجم زیاد کارها حالم رو خوش  می کنه! 

با این وجود همه ی این کارها بخش ظاهری و کوچیک و کم اهمیت آماده شدن برای حلول ماه مبارکه. اصل کار دله که باید مهیا بشه و حالش خوش! منم که بلد نیستم مثل آماده کردن خونه  و مواد خوراکی افطار و سحر، حال دلم رو اون طور که باید و شاید درست کنم. این رو باید سپرد به امام مهربونمون تا کمک کنه، دستم رو بگیره و  با خودش ببره بنشونه سر سفره ی مهمونی خدا...


منبع این نوشته : منبع
کارها ,خونه

582

از بعد ماه مبارک، تمرکزم رو روی دو تا چیز گذاشتم. اول این که ساعت خوابم رو که چند ماهه به هم ریخته شده درست کنم و از حالت جغدی به شکل آدمیزادی درش بیارم! از زمستون سال گذشته که فکرم درگیر شد و شب ها بی خواب شدم، جهت جلوگیری از فکر و خیال های روان بر باد بده و کلافگی، شب ها رو با کتاب الکترونیک و فایل صوتی می گذروندم و ساعت خوابم شد حدود سه صبح، بعد رسید به اذان صبح و بعد خوندن نماز و دیگه تو ماه رمضان شد بعد طلوع آفتاب! این وضعیت کلافه کننده باعث شده هم کلی از اوقات  مفید روزم رو از دست بدم و هم _ ازاون جایی که تو طول روز به خاطر بچه ها نمی تونم درست و حسابی بخوابم _ همیشه یه جورایی خسته و کم حوصله باشم .حالا بعد چندین شب تلاش موفق شدم دو و نیم شب بخوابم و حدود ده صبح بیدار بشم که با توجه به وضعیت ماه های اخیرم موفقیت درخشانی محسوب می شه!


مسأله ی بعدی بداخلاقی و بد رفتاری های اخیر خانوم کوچولوئه که گاهی به قدری شدید و غیرقابل کنترل می شه که دلم می خواد یا همراه گل پسر از خونه بزنم بیرون یا یکی بیاد و خانوم کوچولو رو ببره، ولی هیچ کدوم امکان پذیر نیست! حالا دارم تلاش می کنم تا حد امکان به هر سازی می زنه برقصم! با هم بازی می کنیم، گردش می ریم، نقاشی می‌کشیم ، کتاب می خونیم و آزادی عمل بیشتری بهش دادم و خدا رو شکر می بینم شیوه ی جدید داره اثر مثبت می گذاره.


با این برنامه ها و در صورت تنظیم خواب خودم و بهتر شدن اخلاق دخترم، امیدوارم حس مفقوده ی نوشتنم هم برگرده و بیشتر این جا بنویسم!




منبع این نوشته : منبع
ساعت خوابم

580. رمضان مبارک

اولین سحر ماه مبارکه با همه حس های لطیف و قشنگش! حس و حال هایی که مختص سحرهای این ماه عزیزه. موقعی که راه بین زمین و آسمون خیلی کوتاهه.

دوستی امروز نوشته بود اگر هم برای ماه رمضان آمادگی پیدا نکنی، ماه خدا میاد و در آغوشت می گیره. 

حالا تو این ساعات عزیز نشستم و از خدا می خوام از همین اولین دقیقه های  مهمانی باشکوهش، سفت در آغوشم بگیره، حالم رو خوش کنه و کمکم کنه تا یکی از مهمون های مورد پسندش باشم...


ماه رمضان شیرین و خوشی داشته باشید رفقا!

 خیلی التماس دعا.




منبع این نوشته : منبع
رمضان

572.از کتاب هایی که می خونم

یکی از اتفاقات خوب سال گذشته، شروع رفاقتم با فیدیبو بود. قبل اون با تجربه ی خوندن چند نسخه ی پی دی اف،  ارتباط خوبی با کتاب الکترونیکی نداشتم و اگه کاغذ کتاب رو لمس نمی کردم خوندنش بهم نمی چسبید! اما یه شب طی صحبتی که تو خونه ی مامان در این مورد شد، برادر بزرگه و برادر کوچیکه کلی از فیدیبو تعریف کردن این که  کتابای خوبی داره با تخفیف های خوب، که خوندنشون به خاطر قابلیت تنظیم فونت و صفحه بندی راحته و فرق داره با نسخه های پی دی اف، که کتاب همیشه و همه جا در دسترسه و خوندنش راحت... و  از اون جا که این حرفا رو داداش بزرگه می زد که قبل ها چندان اهل کتاب خوندن نبود، منم تشویق شدم از اهالی فیدیبو بشم، شهر کتاب های الکترونیکی!

به خاطر همین اتفاق خوشایند، سال گذشته بیشتر از همه ی سال های اخیر کتاب خوندم. کتاب های مورد علاقه ام رو موقعی که تخفیف می خوردن با قیمت مناسب می خریدم و چون همیشه در دسترسم بودن سریع می خوندمشون. بخش بیشتر لذت بخش ماجرا هم این بود که دیگه می تونستم شبا تو رختخواب با خیال راحت کتاب بخونم. اون قدر بخونم تا چشمام سنگین بشه بعد خیلی راحت گوشی رو بذارم زیر بالش و غش کنم! کاری که به خاطر مسأله ی لزوم حضور چراغ نمی شد با کتاب کاغذی انجام داد!

اولین کتابی که به این شکل خوندم «مردی به نام  اُوِه» بود از یه وبلاگ نویس سوئدی به اسم «فردریک بکمن». یه داستان تأثیر گذار فراموش نشدنی که به خاطر شخصیت پردازی قوی و انتقال عمیق احساسات همیشه تو ذهنم می مونه. از همون جا این جناب وبلاگ نویس رفت تو لیست نویسنده های محبوبم و دو تا رمان دیگه هم ازش خوندم. «بریت ماری این جا بود» رو زمستون پارسال خوندم و «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» رو که از جشنواره ی نوروزی خریده بودم، دو روز پیش به مناسبت روز تولدم شروع کردم و همین یک ساعت پیش تموم! 

حالا  می خوام یه کم از ویژگی های داستان های بکمن بگم و شما رو هم تشویق کنم به تجربه ی خوشایند و لذت بخش خوندنشون:

 

مهم ترین ویژگی نوشته های «فردریک بکمن» از نظر من شخصیت پردازی خیلی قویه. یعنی با وجود این که شخصیت اصلی داستان ویژگی های خاص و متفاوتی  داره و یه جورایی اعصاب خرد کنه، اما طوری باهاش همراه می شی که باهمه ی تفاوت ها و رو اعصاب بودنش، می پذیریش و حتی بهش حق می دی! 

 احساسات عمیقی که تو این داستان ها وجود داره. عشق، ترس،نفرت، غم... و همه ی اینا این قدر ملموس و واقعی بیان شدن که برای خواننده به راحتی قابل درکن.

پایان خوش، البته نه از نوع فیلم فارسی گونه اش! آخر داستان ها شخصیت اصلی بعد پشت سر گذاشتن یه سری اتفاقات به یه نوع نگاه متفاوت به زندگی می رسه و احساسات و عادت هاش به طرز خوشایندی تغییر می کنه ،جوری که موقع خوندن صفحات آخر همه ی این داستان ها اشکم دراومد بدون این که موقعیت گریه دار و غمگینی وجود داشته باشه!!!


این نکته هایی بود که به نظر من اومد و البته بگم اگه از اون دست آدم هایی هستین که فقط با داستان های پرماجرا و هیجان انگیز حال می کنین، احتمالا این کتاب ها به نظرتون جذاب نمیان! چون بیشتر از این که ماجرا محور باشن، شخصیت محورن.


دارم فکر می کنم از این بعد گاهی راجع به کتاب هایی که خوندم ودوستشون داشتم  بنویسم. نظرتون چیه؟



منبع این نوشته : منبع
کتاب ,داستان ,شخصیت ,خوندم ,هایی ,خاطر ,کتاب هایی ,شخصیت اصلی ,شخصیت پردازی ,«فردریک بکمن» ,وبلاگ نویس

572.از کتاب هایی که می خونم

یکی از اتفاقات خوب سال گذشته، شروع رفاقتم با فیدیبو بود. قبل اون با تجربه ی خوندن چند نسخه ی پی دی اف،  ارتباط خوبی با کتاب الکترونیکی نداشتم و اگه کاغذ کتاب رو لمس نمی کردم خوندنش بهم نمی چسبید! اما یه شب طی صحبتی که تو خونه ی مامان در این مورد شد، برادر بزرگه و برادر کوچیکه کلی از فیدیبو تعریف کردن این که  کتابای خوبی داره با تخفیف های خوب، که خوندنشون به خاطر قابلیت تنظیم فونت و صفحه بندی راحته و فرق داره با نسخه های پی دی اف، که کتاب همیشه و همه جا در دسترسه و خوندنش راحت... و  از اون جا که این حرفا رو داداش بزرگه می زد که قبل ها چندان اهل کتاب خوندن نبود، منم تشویق شدم از اهالی فیدیبو بشم، شهر کتاب های الکترونیکی!

به خاطر همین اتفاق خوشایند، سال گذشته بیشتر از همه ی سال های اخیر کتاب خوندم. کتاب های مورد علاقه ام رو موقعی که تخفیف می خوردن با قیمت مناسب می خریدم و چون همیشه در دسترسم بودن سریع می خوندمشون. بخش بیشتر لذت بخش ماجرا هم این بود که دیگه می تونستم شبا تو رختخواب با خیال راحت کتاب بخونم. اون قدر بخونم تا چشمام سنگین بشه بعد خیلی راحت گوشی رو بذارم زیر بالش و غش کنم! کاری که به خاطر مسأله ی لزوم حضور چراغ نمی شد با کتاب کاغذی انجام داد!

اولین کتابی که به این شکل خوندم «مردی به نام  اُوِه» بود از یه وبلاگ نویس سوئدی به اسم «فردریک بکمن». یه داستان تأثیر گذار فراموش نشدنی که به خاطر شخصیت پردازی قوی و انتقال عمیق احساسات همیشه تو ذهنم می مونه. از همون جا این جناب وبلاگ نویس رفت تو لیست نویسنده های محبوبم و دو تا رمان دیگه هم ازش خوندم. «بریت ماری این جا بود» رو زمستون پارسال خوندم و «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» رو که از جشنواره ی نوروزی خریده بودم، دو روز پیش به مناسبت روز تولدم شروع کردم و همین یک ساعت پیش تموم! 

حالا  می خوام یه کم از ویژگی های داستان های بکمن بگم و شما رو هم تشویق کنم به تجربه ی خوشایند و لذت بخش خوندنشون:

 

مهم ترین ویژگی نوشته های «فردریک بکمن» از نظر من شخصیت پردازی خیلی قویه. یعنی با وجود این که شخصیت اصلی داستان ویژگی های خاص و متفاوتی  داره و یه جورایی اعصاب خرد کنه، اما طوری باهاش همراه می شی که باهمه ی تفاوت ها و رو اعصاب بودنش، می پذیریش و حتی بهش حق می دی! 

 احساسات عمیقی که تو این داستان ها وجود داره. عشق، ترس،نفرت، غم... و همه ی اینا این قدر ملموس و واقعی بیان شدن که برای خواننده به راحتی قابل درکن.

پایان خوش، البته نه از نوع فیلم فارسی گونه اش! آخر داستان ها شخصیت اصلی بعد پشت سر گذاشتن یه سری اتفاقات به یه نوع نگاه متفاوت به زندگی می رسه و احساسات و عادت هاش به طرز خوشایندی تغییر می کنه ،جوری که موقع خوندن صفحات آخر همه ی این داستان ها اشکم دراومد بدون این که موقعیت گریه دار و غمگینی وجود داشته باشه!!!


این نکته هایی بود که به نظر من اومد و البته بگم اگه از اون دست آدم هایی هستین که فقط با داستان های پرماجرا و هیجان انگیز حال می کنین، احتمالا این کتاب ها به نظرتون جذاب نمیان! چون بیشتر از این که ماجرا محور باشن، شخصیت محورن.


دارم فکر می کنم از این بعد گاهی راجع به کتاب هایی که خوندم ودوستشون داشتم  بنویسم. نظرتون چیه؟



منبع این نوشته : منبع
کتاب ,داستان ,شخصیت ,خوندم ,هایی ,خاطر ,کتاب هایی ,شخصیت اصلی ,شخصیت پردازی ,«فردریک بکمن» ,وبلاگ نویس

577

پارسال همین موقع ها بود که به سرم زد یه روتختی ببافم!  کلی هم اینستاگرام و سایت های هنری رو زیر و رو کردم به دنبال مدل دلخواه و عکس ذخیره کردم تو گوشیم. اما بعدش به چند دلیل نشد: خیلی نخ لازم داشت، نخ خوب خیلی گرون بود، من اون موقع خیلی بی پول بودم ، بافتش خیلی زمان می بردو می ترسیدم وسط کار دیگه حوصله ام نکشه و ولش کنم!  بله به این چند دلیل خیلی دار،  پروژه ای که اون همه برایش ذوق و شوق داشتم منتفی شد و رفت پی کارش! 

حالا چی شد که یاد این افتادم؟ دیروز که اینستاگرام رو نگاه می کردم، دیدم یکی از خانوم های بافنده ی بسیار با سلیقه یه برنامه ی بافت دسته جمعی پتو گذاشته. به این صورت که نقشه ی بیست تا *موتیف مختلف رو به صورت هر دو هفته یه بار یکی، بذاره و تو این دو هفته ازش هشت تا بافته بشه. آخر کار صد و شصت موتیف خواهیم داشت که می شه باهاشون  یه پتوی بزرگ یا یه نیمچه روتختی درست کرد. و البته پیشنهاد داده که کامواهای مورد نیاز خرد خرد و در رنگ های مختلف خریداری بشه. یه پتو با طرح ها و رنگ های مختلف که حتما چیز جالبی از کار درمیاد! حالا دوباره رفتم تو فکرش و نمی دونم تو این پروژه ی بافت شرکت بکنم یا نه! با این حال و از اون جایی که حتی فکر کارای هنری هم منو به هیجان میاره، تو ذهنم مارک کاموا و رنگ هاش رو انتخاب کردم و  منتظرم که موتیف اول گذاشته بشه!


*موتیف همون مربع های تشکیل دهنده ی پتو یا روتختیه!


منبع این نوشته : منبع
خیلی

577

پارسال همین موقع ها بود که به سرم زد یه روتختی ببافم!  کلی هم اینستاگرام و سایت های هنری رو زیر و رو کردم به دنبال مدل دلخواه و عکس ذخیره کردم تو گوشیم. اما بعدش به چند دلیل نشد: خیلی نخ لازم داشت، نخ خوب خیلی گرون بود، من اون موقع خیلی بی پول بودم ، بافتش خیلی زمان می بردو می ترسیدم وسط کار دیگه حوصله ام نکشه و ولش کنم!  بله به این چند دلیل خیلی دار،  پروژه ای که اون همه برایش ذوق و شوق داشتم منتفی شد و رفت پی کارش! 

حالا چی شد که یاد این افتادم؟ دیروز که اینستاگرام رو نگاه می کردم، دیدم یکی از خانوم های بافنده ی بسیار با سلیقه یه برنامه ی بافت دسته جمعی پتو گذاشته. به این صورت که نقشه ی بیست تا *موتیف مختلف رو به صورت هر دو هفته یه بار یکی، بذاره و تو این دو هفته ازش هشت تا بافته بشه. آخر کار صد و شصت موتیف خواهیم داشت که می شه باهاشون  یه پتوی بزرگ یا یه نیمچه روتختی درست کرد. و البته پیشنهاد داده که کامواهای مورد نیاز خرد خرد و در رنگ های مختلف خریداری بشه. یه پتو با طرح ها و رنگ های مختلف که حتما چیز جالبی از کار درمیاد! حالا دوباره رفتم تو فکرش و نمی دونم تو این پروژه ی بافت شرکت بکنم یا نه! با این حال و از اون جایی که حتی فکر کارای هنری هم منو به هیجان میاره، تو ذهنم مارک کاموا و رنگ هاش رو انتخاب کردم و  منتظرم که موتیف اول گذاشته بشه!


*موتیف همون مربع های تشکیل دهنده ی پتو یا روتختیه!


منبع این نوشته : منبع
خیلی

تو این اردیبهشت زیبا با بارون های گاه و بی گاه و هوای دل انگیزش، من به شدت دچار به هم ریختگی خواب و اعصابم! در روز حدود   پنج ساعت می خوابم  اونم به صورت چند تکه و بدون این که بتونم خستگی رو به طور اساسی در کنم! این در کنار مشغله های فکری که هی سعی می کنم بزنمشون کنار و انتظار برای روشن شدن تکلیف مساله ای که می تونه خیلی از مشکلات مالی و کاری شازده رو حل بکنه اما به نتیجه نمی رسه، باعث شده نه حال و حوصله ی چندانی داشته باشم و نه از این ازدیبهشت زیبا لذت ببرم! 

این هفته یه روز جمعی از دوستان عزیز عزم جزم کردن که دور هم جمع بشیم و بالاخره قرار بر یه پیک نیک عصرگاهی در پارک شد و منم بعد کلی اما و اگر باهاشون همراه شدم.  هوای عالی و دل انگیز بعد بارش بارون، منظره ی قشنگ  صحبت و خنده و درددل، حالم رو عوض کرد. روز بعدش کامواهام رو درآوردم ، چند رنگ هماهنگ رو انتخاب کردم و شروع کردم به بافت  کیفی که تو اینستاگرام دیده بودم و خیلی ازطرح و مدلش خوشم اومده بود و خوشبختانه بافتن می تونه خیلی وقتا اعصابم رو سر جاش بیاره!

 بعد هم  یه کلاس یه روزه ی پخت نان های ماه رمضان رو پیدا کردم و از اون جا که خیلی پخت نون خانگی رو دوست دارم اما چند باری که  در این زمینه تلاش کردم، نتیجه خوب از کار درنیومده بود و درراستای بهتر کردن حالم تصمیم گرفتم که تو این کلاس شرکت کنم.خصوصا که روزپنج شنبه هم بود و  گل پسر مدرسه نداشت. در نتیجه بچه ها رفتن خونه مادربزرگشون و منم با خیال راحت به کلاسم رسیدم و پخت چند مدل نون خوش طعم رو یاد گرفتم! موقع برگشت شازده تماس گرفت و گفت اونم توراه برگشت از محل کارشه و دم ایستگاه مترو میاد دنبالم. منم که حسابی خسته بودم کلی خوشحال شدم! سوار ماشین که شدم شازده پیشنهاد داد بریم رستوران ناهار بخوریم، بعد مدت ها بدون بچه ها! تو این موقعیت کم تکرار و تو شرایطی که شازده درگیری های فکری زیادی داره، سعی کردیم خوش بگذرونیم! شرایط سخت این خوبی رو داشته که یه جورایی به هم نزدیک تر و با هم مهربون ترمون کرده! 

حالا که یه کم حال و حوصله ام سرجاش اومده اومدم بعد چندین روز یه کم بنویسم! البته مساله فیل تر شدن تلگرام و عدم دسترسی به کانال هم بود که انگیزه ی نوشتنم رو کم کرده بود. 


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,شازده ,نتیجه ,تونه خیلی

579

در این چند روز باقی مانده تا ماه مبارک، جهت پاره ای از آمادگی های مربوط به این ماه، دوز کدبانو گری در بنده به شدت بالا رفته و افتادم روی دور تند! خونه رو تمیز کردم، سیر داغ و پیاز داغ درست کردم، حبوبات پختم، نعنا خشک کردم... و در آخر هم تمرین پخت نان کردم! سر و سامون گرفتن کارها  بوهای جور و واجوری که تو خونه می پیچه،علی رغم خستگی فراوان  ناشی از حجم زیاد کارها حالم رو خوش  می کنه! 

با این وجود همه ی این کارها بخش ظاهری و کوچیک و کم اهمیت آماده شدن برای حلول ماه مبارکه. اصل کار دله که باید مهیا بشه و حالش خوش! منم که بلد نیستم مثل آماده کردن خونه  و مواد خوراکی افطار و سحر، حال دلم رو اون طور که باید و شاید درست کنم. این رو باید سپرد به امام مهربونمون تا کمک کنه، دستم رو بگیره و  با خودش ببره بنشونه سر سفره ی مهمونی خدا...


منبع این نوشته : منبع
کارها ,خونه

576

تابستون سال قبل، تو دوره ای که حال روحیم چندان روبراه نبود و یه سری مشکلات به همم ریخته بود، پناه بردم به گلدوزی. دوست نازنینی دارم که تو گلدوزی استاده و یه روز که قرار بود برم خونه شون بهش گفتم چند تا از دوخت های کاربردی رو بهم یاد بده. تا شب با هم گلدوزی کردیم و حرف زدیم و درددل کردیم. بعدش من هر جا رو گیرم اومد گلدوزی کردم! مانتوم، بلوزم، شلوار جین خانوم کوچولو و ... یه سری نخ و پارچه هم گرفتم که  رویه ی میز اتو و جانماز و ... بدوزم ،اما دیگه حسش نیومد و نخ و پارچه ها موند گوشه ی کمد.  بعد تعطیلات بود که  جهت ایجاد تنوع و سرگرمی، دوباره هوس گلدوزی زد به سرم!  رفتم سراغ وسایلم و یه دسته گل بزرگ گوشه ی پارچه ام دوختم تا بعد هم نوار کتان و آستر بهش بدوزم و بیاندازمش روی میز اتو. یه طرح کوچولو هم جلوی شلوار خانم کوچولو دوختم و البته چند تا کار کوچیک دیگه هم مد نظر دارم برای دوختن!
بیشتر از نتیجه ی این جور کارای هنری، حس و حال خوبی  رو که انجام دادنش بهم می ده دوست دارم، شوق و ذوقش رو! خلاصه که از من به شما نصیحت اگه دچار یک نواختی و بی حوصلگی شدین یا دوست دارین یه تجربه جالب و هیجان انگیز داشته باشین، یه کار هنری انجام بدین. نتیجه اش عالیه!

منبع این نوشته : منبع
گلدوزی ,پارچه ,دوست ,کوچولو

576

تابستون سال قبل، تو دوره ای که حال روحیم چندان روبراه نبود و یه سری مشکلات به همم ریخته بود، پناه بردم به گلدوزی. دوست نازنینی دارم که تو گلدوزی استاده و یه روز که قرار بود برم خونه شون بهش گفتم چند تا از دوخت های کاربردی رو بهم یاد بده. تا شب با هم گلدوزی کردیم و حرف زدیم و درددل کردیم. بعدش من هر جا رو گیرم اومد گلدوزی کردم! مانتوم، بلوزم، شلوار جین خانوم کوچولو و ... یه سری نخ و پارچه هم گرفتم که  رویه ی میز اتو و جانماز و ... بدوزم ،اما دیگه حسش نیومد و نخ و پارچه ها موند گوشه ی کمد.  بعد تعطیلات بود که  جهت ایجاد تنوع و سرگرمی، دوباره هوس گلدوزی زد به سرم!  رفتم سراغ وسایلم و یه دسته گل بزرگ گوشه ی پارچه ام دوختم تا بعد هم نوار کتان و آستر بهش بدوزم و بیاندازمش روی میز اتو. یه طرح کوچولو هم جلوی شلوار خانم کوچولو دوختم و البته چند تا کار کوچیک دیگه هم مد نظر دارم برای دوختن!
بیشتر از نتیجه ی این جور کارای هنری، حس و حال خوبی  رو که انجام دادنش بهم می ده دوست دارم، شوق و ذوقش رو! خلاصه که از من به شما نصیحت اگه دچار یک نواختی و بی حوصلگی شدین یا دوست دارین یه تجربه جالب و هیجان انگیز داشته باشین، یه کار هنری انجام بدین. نتیجه اش عالیه!

منبع این نوشته : منبع
گلدوزی ,پارچه ,دوست ,کوچولو

582

مفاتیح جلوم بازه.قسمت پایانی اعمال ماه مبارک رمضان، دعای شب آخر و دلم نمیاد بخونمش. باورش سخته که این قدر زود گذشت، چی شد اصلا؟! تا بیایم یه نگاهی بیاندازیم به دور و بر و بفهمیم چی به چیه، بساط مهمونی داره جمع می شه.  هنوز دستای من خالیه و بارم سنگین. ماه عزیز نرفته دل تنگشم. به روزهای بعد فکر می کنم که بدون لحظه های قشنگ سحر و افطار، بدون دعاها و مناجات های لطیفشون، چه جوری می خوان بگذرن؟ نکنه دوباره غرق در روز مرگی ها و غفلت ها باشه؟؟؟


«اللهم لا تجعله آخر العهد من صیامی لشهر رمضان...»

خدایا این را آخرین دوران روزه گرفتن من در ماه رمضان قرار نده...


چشمم به این جمله ازدعاهای شب آخر می افته و صفحه ی مفاتیح جلوم تار می شه  و اشکام جاری...


خداحافظ ای ماه خوب خدا




منبع این نوشته : منبع
مفاتیح جلوم

578

تو این اردیبهشت زیبا با بارون های گاه و بی گاه و هوای دل انگیزش، من به شدت دچار به هم ریختگی خواب و اعصابم! در روز حدود   پنج ساعت می خوابم  اونم به صورت چند تکه و بدون این که بتونم خستگی رو به طور اساسی در کنم! این در کنار مشغله های فکری که هی سعی می کنم بزنمشون کنار و انتظار برای روشن شدن تکلیف مساله ای که می تونه خیلی از مشکلات مالی و کاری شازده رو حل بکنه اما به نتیجه نمی رسه، باعث شده نه حال و حوصله ی چندانی داشته باشم و نه از این ازدیبهشت زیبا لذت ببرم! 

این هفته یه روز جمعی از دوستان عزیز عزم جزم کردن که دور هم جمع بشیم و بالاخره قرار بر یه پیک نیک عصرگاهی در پارک شد و منم بعد کلی اما و اگر باهاشون همراه شدم.  هوای عالی و دل انگیز بعد بارش بارون، منظره ی قشنگ  صحبت و خنده و درددل، حالم رو عوض کرد. روز بعدش کامواهام رو درآوردم ، چند رنگ هماهنگ رو انتخاب کردم و شروع کردم به بافت  کیفی که تو اینستاگرام دیده بودم و خیلی ازطرح و مدلش خوشم اومده بود و خوشبختانه بافتن می تونه خیلی وقتا اعصابم رو سر جاش بیاره!

 بعد هم  یه کلاس یه روزه ی پخت نان های ماه رمضان رو پیدا کردم و از اون جا که خیلی پخت نون خانگی رو دوست دارم اما چند باری که  در این زمینه تلاش کردم، نتیجه خوب از کار درنیومده بود و درراستای بهتر کردن حالم تصمیم گرفتم که تو این کلاس شرکت کنم.خصوصا که روزپنج شنبه هم بود و  گل پسر مدرسه نداشت. در نتیجه بچه ها رفتن خونه مادربزرگشون و منم با خیال راحت به کلاسم رسیدم و پخت چند مدل نون خوش طعم رو یاد گرفتم! موقع برگشت شازده تماس گرفت و گفت اونم توراه برگشت از محل کارشه و دم ایستگاه مترو میاد دنبالم. منم که حسابی خسته بودم کلی خوشحال شدم! سوار ماشین که شدم شازده پیشنهاد داد بریم رستوران ناهار بخوریم، بعد مدت ها بدون بچه ها! تو این موقعیت کم تکرار و تو شرایطی که شازده درگیری های فکری زیادی داره، سعی کردیم خوش بگذرونیم! شرایط سخت این خوبی رو داشته که یه جورایی به هم نزدیک تر و با هم مهربون ترمون کرده! 

حالا که یه کم حال و حوصله ام سرجاش اومده اومدم بعد چندین روز یه کم بنویسم! البته مساله فیل تر شدن تلگرام و عدم دسترسی به کانال هم بود که انگیزه ی نوشتنم رو کم کرده بود. 


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,شازده ,نتیجه ,تونه خیلی